تبليغاتX
خیال تو
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ديگر هيچ شعري لبخند روزهايم را كم نخواهد كرد

 

نگاه كه مي كنم مي بينم

خيلي از سروده هاي مرا،تو پيشتر سروده اي انگار

تو از گل سرخ باغچه سخن گفته اي

پيشتر از آنكه نام ترا آموخته باشم

ترا ميان اين فرياد هاي دلتنگي يافتم يادت هست؟

ميان ناله هاي هجران شب بوي عاشق

هنوز هم ترا ميان واژه هاي تنهاييت مي جويم

ميان بينهات رويا و حزن ستاره هاي آن آسمان دور

هنوز هم اشكهايت سهم تنهايي هايم مي شود

افسوس !باز هم آغوش هاي بيهوده و حسرتي بي انتها گويي شب تنهاييت را رها نمي كند

من اما اين بار اندوه بي تو بودن را جور ديگري فرياد مي كنم

اين بار دستانت را مي فشارم

در تلاقي سرماي يك شب روشن با نگاهي كه سخنانش را فقط روز بي روياي من خواهد دانست

|+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 16:9 | 
پايان باران

ديگر هيچ گل سرخي

هيچ نقل قولي

هيچ آرزوي دوستانه اي

هيچ رازقي خوشبختي

هيچ ناله عاشقانه اي

هيچ شور مستانه اي

هيچ شعر بي قافيه اي

هيچ صداي آشنا و ناآشنايي

هيچ ترديدي

هيچ يقيني

هيچ نقطه چيني

هيچ شادي بي آغازي

لبخند مهربانت را تا سكوت همراهي نمي كنند.

 

|+| نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه پانزدهم آبان 1390 و ساعت 14:4 | 
دستهایم به آسمان رسید
دیگر نمی ترسم

دیگر هیچ چیز ستاره ها را نمی گریاند

و تردیدی منحوس شب شمعدانی ها را مکدر نمی گرداند

نه!دیگر نمی ترسم

نه از ویرانی خیالت نه ازسکوتهای به انزوا زنجیر شده و نه هیچ گلایه به صبح نرسیده

به باور روزهای لاجوردی رویا گره خورده ام

|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 19:30 | 
میترسم از حرفهای ناگفته ای که ستاره ها را می گریاند...

بگذار صدايت بزنم

من دوباره مي ترسم

اين زنجيرها رهايم نمي كنند

و يا شايد من شهامتم را براي يك تصميم ساده گم كرده ام؟

و تو...

تو چرا نامهربان شدي دوباره؟

چرا نمي گذاري بي ترس و ترديد از اينجا تا تو پرواز كنم؟

من از سردي كلامت مي ترسم

و از هجوم دوباره گريه هاي بي صدا

و خيال خاطره اي كه هرگز ساخته نشد

در امتداد آن كاج تنها...

من اما هنوز عاشقانه نامت را تكرار مي كنم

تا يادم بماند پاييزي را كه پيش از موعد زمستان شد....

تو چه باور دل انگيزي هستي از عطر گل نشكفته ي دشتهاي دور

و مرا به جرم جرعه اي عشق

تا آنسوي خيال رازقي فرستادي

تو كه روزي بيتاب ديدنم بودي

چرا وقتي كنار شمعداني ها رسيدم و صدايت كردم بي اعتنا از من گذشتي؟

چرا فرياد عشق را كه شنيدي سكوت كردي؟

التماس دستانم را كه ديدي قلّه هاي مه گرفته را نظاره كردي؟

و سكوتي كه دوباره مرا به عمق سياهي چمنزار دور فرستاد

و يادآور قلبي بود كه آن غروب ابري

در آن عمارت قديمي سفيد تكه تكه شد

مقابلم دري بزرگ بود كه به روي آرزوهايم باز شد و بسته شد

من از تكرار يلداي بي آغاز به صبح نرسيده مي ترسم

يك كلمه از شب بي مهتاب پيچك روي ديوار بگويي

آنقدر التماست مي كنم تا فردا خورشيد آنسوي دشت برايم بگريد

يك كلمه كه از خاموشي ستاره ها بگويي

نه صبح فردا را مي خواهم نه شب اطلسي هاي بي قرار را

لبخندت كه نباشد بي ترديد روز مرگ من است....

|+| نوشته شده توسط ملیکا در جمعه هفتم مرداد 1390 و ساعت 13:3 | 
سلام

سلام؛دوباره سلام

باز هم خيالت را مي بوسم در شعرهاي بي قافيه ام

و نگاهم ترا تمنا دارد هنوز

ترا مي خواهم اي روشن ترين ستاره بي غروب

طنين خنده هايت خوش آوا ترين نغمه زندگي است

اي همه زندگي من!

من جز تو عشقي را باور ندارم

بي جهت مرا به دنبال سرابي موهوم نفرست

من اين صداي آشنا را با هيچ چيز عوض نخواهم كرد

زلالي نگاهت را هم مي گذارم خاطره شود

تو فقط سخنان تلخ نگو

من قول مي دهم ان خورشيد يخ زده را در اين آسمان بكارم

تو فقط مهربان بمان!

من هيچ گل سرخي را از شاخه نخواهم چيد

تو به روزهايم سلام كن

من لبخند نگاهت را در قاب عكس ديروزها خاطره مي كنم

تو فقط رويايم را آفتابي كن من هيچ نمي خواهم

جز آن خنده اي كه از صبح بيتابم كرده است....

|+| نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 و ساعت 17:6 | 
عاشقانه تر صدایت می زنم

تنها،تنهاتر

دلتنگ،دلتنگتر

كجا جا مانده اي روياي نيمه كاره شبهاي بي خاطره

كه نمي داني آتش نگاهت لحظه هاي بي ستاره را هنوز هم روشني مي بخشد

كجايي كه اين اشكهاي بي حوصله غروب بي رنگ غصه هايت را نمناك نكرد

چگونه جستجويت كنم؟

چگونه فرياد منتظر صبح را برايت باز نخوانم؟

ميان اين همه درخت بي برگ مرا به خود وامگذار

من هنوز از روز بي رويا مي هراسم

و از گم شدن خيالت

و اين بار نامت را بي پرواتر زمزمه خواهم كرد

شايد كه ميان اين شمعداني هاي يخ زده صدايم را آشنا بيابي

شايد كه سر برگرداني و يك بار ديگر بگويي سلام

|+| نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 17:39 | 
بمان تا طلوع دوباره

مي گذرند روزهاي گنگ بي قراري

و نمي دانم آيا لبخند تو منتظر لحظه هايم است؟

خيالت را چسبانده ام به انتهاي آفتاب آنسوي دشت

و مي انديشم نكند زلالي نگاهت را باد با خود ببرد

به ويراني گلها مي انديشم و گريه مجالم نمي دهد

اشكهاي دلتنگي را پنهان مي كنم و در سكوت باور ابري باغچه را

به نظاره مي نشينم....

از آنهمه طراوت شاخه هاي خشكيده همدم روزهايم مي شود

و به ياد مي آورم روزي را كه تا آن طرف چمنزار دويده بودم

براي بوسيدن نگاهت اما تو فقط خواستي كه بروي

و من در بهت و سكوت ديدم كه دور و دورتر شدي

و تنها ماندم ميان وحشت و تاريكي...

و هي گلبرگهاي شمعداني را شمردم و باور نكردم نبودن لبخندت را

تنهايي هايم را گره زدم به آرزوهاي طولاني و از تمامي عشق

فقط خيالت را خواستم

و دوباره ترسيدم كه خيالت غبار بگيرد در اين ثانيه هاي بي رويا

آن تپه هاي دور را نگريستم و نامت را فرياد زدم تا به يادم بماند نوازش نسيم

را وقتي كه لبخند مي زني...

هنوز مي ترسم وقتي خسته از روز بي رويا تو را مي جويم ميان اين  قله هاي

مه گرفته پيدايت نكنم...

مي ترسم ديگر تواني نماند براي دويدن تا گرمي نگاهت

و باز مي ترسم....

|+| نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 و ساعت 8:47 | 
صبح دلتنگ

طعم تلخ اين روزها به خاطر اشتباه لحظه اي عشق است

ثانيه اي در آغوشت درنگ كردن و تا بينهايت رويا رفتن

كاش كدر نمي شد رنگ طلايي پاييز

و تو دورتر و دورتر شدي....

من دلتنگ و دلتنگتر!

چه كوتاه بودند روزهايي كه رنگ خيالت را گرفتند

و تا ابد خاطره شدند...

گويي سالها گذشته باشد؛ مي هراسم از گذر زمان

از اين همه روز بي رنگ و بي رويا

من روياي فراموش شده پاييزي ام را مي خواهم

حس مي كنم لحظه هاي ناب رويا را گم كرده ام در غبار اين روزها

اما دلتنگ توام و هر روز انتهاي چمنزار را مي نگرم

و نگاه تو را كه به خاطر مي آورم يقين مي يابم راه را درست آمده ام

|+| نوشته شده توسط ملیکا در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389 و ساعت 15:1 | 
راهی رو به خورشید

طاقت اين روزها چسبيده به خيال داغترين روز انتظارهاي بي سرانجام

سدهاي اين سوي جاده رفتن را دشوار مي كند

و توان لبخند را مي ربايد

من اما استوار مي مانم و جز زمزمه نامت آوازي نمي شناسم

و به ياد مي آورم اين چنار سبز با ياد تو قد كشيده

و بي انتها فرياد مي زنم اين آرزوهاي منست پاي شمعداني ها خاك شده

و فكر مي كنم حق با تو بود كه گفتي بايد بروي

اما اشكهاي دل من در آرزوي بوسه هايت بيتاب مي ماند

و اينسوي ستاره هاي شيشه اي به انتظار طلوع چشم برهم مي گذارد

و من مي آيم تا سياهترين شب قصه را به روشني نگاهت برسانم

|+| نوشته شده توسط ملیکا در شنبه سیزدهم شهریور 1389 و ساعت 18:10 | 
دوباره می خواهمت

نمي دانم چرا گريه هاي بي صدا نمي خواهند مرا نزديك خاطراتت برسانند

و اين سدهاي سكوت را كدامين فرياد خواهد شكست

چرا خيال تو از لحظه هايم مي گريزد

شب كه لبريز از روياي تو مي ماند با خيال گلداني براي سرخ ترين گل باغچه

و رازي هميشگي  كه تو تنها خواهي دانست

بدون اينكه نگاهت در نگاه باراني بنفشه اي گره بخورد

بي قرار تر از هميشه نامت را  صدا زدم

شايد كه دوباره لبخند را به خاطراتم هديه كني

شايد كه مرا با آواز صبح آشتي دهي

دوباره مي خواهمت اي آشنا ترين طلوع!

|+| نوشته شده توسط ملیکا در چهارشنبه دهم شهریور 1389 و ساعت 7:24 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

مترجم سایت